
من آقای شجاعی را از طریق پدرم می شناختم و اهل یک محله بودیم و در چندین جلسه ای که با ایشان داشتم آن چنان اقناع شده بودم که به ایشان وابسته شدم.
در آن زمان مجموعه ای از نیروهای انقلابی در نهاد های مختلف مثل سپاه پاسداران، کمیته انقلاب و... که به 10 تا 12 تا نهاد می رسید با شخص آقای شجاعی مخالف بودند و اغلب افراد انقلابی و بچه های جبهه و جنگ نیز با آقای شجاعی مخالف بودند یا در کنارش نبودند. در آن زمان بنده که یک انقلابی و اهل جبهه و جنگ بودم حتی مورد هجمه و اذیت این ها قرار گرفتم که چرا در حالی که همه ما این طرف هستیم تو از شجاعی حمایت می کنی. من آقای شجاعی را از طریق پدرم می شناختم و اهل یک محله بودیم و در چندین جلسه ای که با ایشان داشتم آن چنان اقناع شده بودم که به ایشان وابسته شدم. این نصیحت های دوستانه در من تاثیری نداشت و هم به عنوان رئیس دفتر و هم به عنوان رئیس ستاد در کنارش بودم، بعدها دامادی هم به او اضافه شد. دامادی از دوستان خوب من در شهرداری بود، من در سازمان تبلیغات کار می کردم، وقتی دامادی شهردار شد از من خواست که به شهر داری بروم، گفتم من در نهادهای انقلابی کار کردم و سنخیتی با شهرداری ندارم؛ چون آن موقع نهاد های انقلابی دستگاه های دولتی مثل استانداری و شهرداری را طاغوتی می دانستند که ایشان گفت باید کمک کنی و استخدام شهرداری شدم. بعد که دامادی به شجاعی وصل شد من ریاست دفتر هر دو نفر را داشتم. بعدها به آقای شجاعی گفتم که من می خواهم کاندیدای مجلس شوم، ایشان آدم روشنفکر و آینده نگری بود و گفت: حق هر کسی است کاندیدا شود ولی شما می خواهی آقای دامادی را چه کار کنی؟ من پیشنهاد کردم من و شما کاندیدا شویم و آقای دامادی استراحت کند و پست دیگری بگیرد. بعدها طی جلسه ای که داشتند پیشنهاد مرا نپذیرفتند و به دنبال این بودند که مرا پشیمان کنند که من گفتم کاندیدا شدن من هیچ فاصله ای با شما ایجاد نمی کند. حتی در جلسه ای که در مسجد جامع داشتم و عده زیادی هم جمع شده بودند و انتظار افشاگری و صحبت علیه شجاعی و دامادی از سوی مرا داشتند من گفتم ممکن است پدر و پسر بر اثر ازدواج پسر از هم جدا شوند و جدایی مفهوم زیادی دارد، یک استاد از شاگرد جدا می شود.جدایی من از شجاعی و دامادی یک جدایی پدر و پسری و استاد شاگردی است و من احساس کردم به درجه ای از رشد رسیدم که می توانم خود را به عنوان کاندیدای مجلس مطرح کنم و در آن سال، علی رغم اینکه جوان بودم و آرای جناح ها هم تقسیم شده بود در آن فضا سیزده چهارده هزار رای آوردم و پنجم شدم.
و داستان مسجد جامع: در آن سال تمام دستگاه های دولتی و انقلابی در این فکر بودند که آقای شجاعی رای نیاورد و همه تلاششان را نیز کردند؛ اما نه تنها شجاعی رای آورد بلکه دامادی را هم با خود به مجلس برد. فکر می کنم در آن زمان اشتباهی رخ داد که مراسم تقدیر و تشکری که کاندیداها معمولا پس از پیروزی برگزار می کنند به مسجد جامع بردند. در تجزیه و تحلیل داخلی من یکی از کسانی بودم که به دلیل آگاهی از جو آن سمت، مخالف برگزاری مراسم در مسجد جامع بودم، به هر حال با برخی بچه های آن طرف مرتبط بودم و اطلاع داشتم که این ها از این انتخاب ناراحتند. در آن زمان کانون حزب الله که سردمدار مخالفین آقای شجاعی بود، برنامه ریزی کرده بودند. من این ها را آن روز کنار و گوشه مسجد دیده بودم و احساس کردم قرار است اتفاقی بیفتد اما نمی دانستم باید به چه کسی مراجعه کنیم چون همه مخالف ایشان بودند. دستگاه های دولتی و دستگاه های امنیتی با ما نبودند و خودمان باید فکری می کردیم. به شجاعی و دامادی یادداشت دادم که شما سخنرانی خود را طولانی کنید، می خواستیم درِ پشتی را که قبلا برای نماز جمعه استفاده و امام جمعه از آن رد می شد و کلا مسدود شده بود را باز کنیم. با این ابتکار خواستیم دامادی و شجاعی را از جمعی که می خواستند درگیری ایجاد کنند جدا کنیم. در هر صورت به کمک قفل سازی که آوردیم قفل را شکاندیم، وقتی سخنرانی آقای شجاعی تمام شد ما آن ها را از در پشتی رد کردیم، بنده بلند گو را برداشتم و گفتم آقایان راه دهید تا آقای شجاعی و دامادی رد شوند و این ها متوجه شدند که دیگر شجاعی و دامادی نیستند و به همین خاطر کتک مفصلی به من زدند. آن وقت دوستانی که در بین آن ها داشتم مانند آقای بهمنش، جان مرا نجات داد. چون وقتی ایشان رسیدند، در کوچه آقایی به نام فردوسی پور مرا با اسلحه تهدید کرد و من آن موقع تقریبا فرار کرده بودم ولی وقتی شلیک کرد دیدم بایستم چوب بخورم بهتر است.
تصاویر:













